روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

×عاجل×

 

علاقه ام شبیه خط تیره شده است

گاهی هست

اغلب نیست ...

   + حاجاقا ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کوچولو

چرا منو از احساست محروم می کنی بابابزرگ !؟

   + حاجاقا ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حال |||

مرد مصاف در همه جا یافت میشود / در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده ام

   + حاجاقا ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است

 



آنهایی که بلند می خندد ، بی صدا گریه می کنند ….!

(حکایت من !)

 



 



   + حاجاقا ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حال |||

از هر طرفی رفت دلم راه به غم بود / یک کوچه بن بست ندیدیم در این شهر

   + حاجاقا ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()