روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

حیاط . تاب . من و تو

گاهی دریا می تواند از دنیا هم بزرگتر بأشد ، کافی است سایه ام ، دریا بماند برایت

   + حاجاقا ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۳٠ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

سنگین

خیلی چیز ها توی این دنیا حرف اند ، آن هم خیلی حرف ...

   + حاجاقا ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ٢٢ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

توفیق

 

 فقط میتوانم بگویم :

ایوان نجف عجب صفایی دارد ...

 

   + حاجاقا ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢٠ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آدمی

او در برابر جهان ، نه قابل اتکاست و در برابر یکتاخدا ، نه قابل اعتنا .

   + حاجاقا ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

اختتامیه ...

 

 

شاید حالم به ظاهر خوب باشد ولی حداقل خودم که میدانم

دلم تنگ میشود برای تمام دغدغه هایم و نگرانی هایم ؛

نگرانی هایی از جنس ...

                               ... از جنس پاک صداقت و رفاقت .

 

نگران زود و دیر شدن زنگ تفریح ها و دیر رسیدن ها به کتابخانه

نگران بطری های آبی که بی مهابا در یقه ام ریخته میشد به انتقام گالن های آبی که روی کل وجودشان خالی کرده بودم .

نگران حرف های شاه وقتی از کلاسش زود می آدم بیرون و میرفتم میخوابیدم .

نگران چشم های گرد سلطانی وقتی توی دفتر ازش سوال های چرت دبستانی می پرسیدم .

نگران احمد گفتن های کیوان و نشنیدن های من وقتی حواسم پرت آسمان ابری است.

نگران دین های که سر کلاس دینی بابت حرف زدن بر گردنم می افتد .

نگران حرف زدن های زیاد و تکلیف های ننوشته ی سر کلاس زبان .

نگران ناهار های نچندان دلچسب مدرسه و مرغ های رنگ پریده اش که انگار آشپز را  با آن سییل هایش  که دیده اند . جان باخته اند .

نگران نماز جماعت هایی که نمیرسیدیم بخوانیم و آنهایی که میخواندیم و باید سرزنش های قانون پیش را بایت دیر آمدن گوش میکردیم .

نگران بوهای مطبوع اتاق سفید نوساز دبیرستان.

نگران نگاه های نافذ خاله وقت بازیگوشی کردن سر ساعت درس.

نگران درصدهای زیبای آزمون های صبح که روی برد زده میشد و بماند که همه از شماره ی همدیگر اطلاع داشتند .

نگران کلاه قرمزی های عید که نمی رسیدیم ببینیم .

نگران رفقای درس نخون و بازیگوش

نگران رفقای درگیر و ..

نگران رفقای استرسی و سردرگم

نگران رفقایی که طبع شعر و موسیقیشان تازه گل کرده بود

نگران رفقایی که دفتر سبز (تک ماکارون) داشتند و ...

نگران نگاه هایی که دنبالم میکردند و برخی سرزنشو برخی تشویق در بر داشتند .

نگران قطع شدن سیم های ارتباطی

نگران حرف های پشت سرم و جلوی روم

نگران دلخوری هایی که بیخودی پیش می آمد و یه سختی رفع میشد .

نگران سوتفاهم های وحشتناکی که حتی گاهی فکرش را هم نمیکردم

نگران اتفاقاتی که چون جلویش را نگرفته بودم باید جور برخوردهای نامناسب بعضی کوچولو ها را میکشدم .

نگران جواب هایی که هیچ وقت به پررویی های کوچکتر ها ندادم .

مهمتر از همه نگران کمد مشترکم با زهره که هرآن احتمال خراب شدنش روی سرم بود , خصوصا وقتی درش را باز میکردم , با یک اضطرابی که یک وقت چیزی روی سرم نیفتد .

نگران لیوان برو که شکاندمش .

نگران دستمال های زهرا که در عرض دوروز جعبه اش خالی میشد.

نگران خودکار هایی که تهیه میشد و دیگر باید خواه ناخواه ازشون دل میکندی.

نگران درس های وحشتناکی که باید از روی متنش سر کلاس زیست میخواندم .

نگران اخلاق بدم که گاهی با بچه ها دعوایم میشد

نگران بداخلاقی های بچه ها

نگران کتاب هایی که میخریدم و نمیخواندمشان به امید همین روزها

نگران ساعت هایی که تفریح میکردمو همه داشتند درس میخواندند.

نگران روزهایی که من سفر بودم و باقالاقاتوق (!) میخوردم و بچه ها کتاب هایشان را میجویدند .

و خلاصه نگران .

خدایا شکرت

 

-------------------------------------------------------------

امیدوارم همه ی رفقا به نتیجه ی تلاششون برسن .

و من الله توفیق .

   + حاجاقا ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ٩ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

نیمه ی شعبان . غروب . جمعه . عصر

دلش که گرفت ، مفاتیح بدیع را برداشت و ناخداگاه به سراغ زیارت آلِ یاسین رفت ، سرش را برگرداند و از من پرسید یه دعای خوب برای امام زمان (عج) میخوام ، بی اختیار زیر لب زمزمه کردم - سلام علی آلِ یاسین- . سرش را برگرداند سمت مستانه ، یه دعای خوب برای امام زمان (عج) و زمزمه ی - سلام علی آلِ یاسین - ...

   + حاجاقا ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()