روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

Ran out of time

 

استعداد بالقوه ام ، که من با همت و پشت کار تمام نشدنیم بالفعلش میکنم

از دست دادن افرادیست که از آنها عشق دریافت میکنم و دوستشان دارم 

. . .

علاقه ام به دوست داشته شدن را از دست داده ام

. . .

دوست داشتن های دوطرفه

به نا کجاآباد میرسند

و دوست داشتن های یکطرفه

مشمئز کننده ترین حس دنیا.

به گمانم باید احساساتم را برای مدتی در خانه به زنجیر بکشم .


   + حاجاقا ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۳٠ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مجلس انس

گاهی سخت برایت دلتنگ میشوم ، آنقدر که نفس کشیدن هم مشکل میشود

گاهی از اینکه پلک بزنم میترسم 

هراس دارم درآن لحظه که من چشم بر هم نهادم تو بیایی ، من نبینمت و تو بگذری

میدانی ؛

دلتنگی بغض دارد ، اشک دارد ، بی تابی دارد ، چشم انتظاری دارد

دلتنگی مسیری ست به دیوانگی 

دیوانه ها هم روزی دل داشته اند و دلتنگ بوده اند

خیلی دلتنگ ...

یکروزی ... نمیدانم دور یا نزدیکش را

ولی یک روزی امانم میبرد این دلتنگی

و من میرسم ته جاده ، به آن کلبه ی محو شده در مه 

کفش های گلی ام را میگذارم کنار پله 

در را باز میکنم و بی مهابا خودم را در آغوشت می اندازم ./

   + حاجاقا ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ٢٧ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

درین درین

به راستی بدان و آگاه باش ای جوان نابِخرَد

که غلطی بس اضافی نمودی

که اومدی پزشکی .

دهه! 

 

------------------------------------------------------------------------------

- شدیدا به عصای چون کننده نیازمندم . 

   + حاجاقا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ٢٥ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مشرب مقصود

نوشتند ؛ دست نوشته هایش را باد برد 

آب از آب تکان نخورد 

نوشتند ؛ نویسنده را غم کشت

آب از آب تکان نخورد ./

 

   + حاجاقا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ٢٤ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

1

پارسال همین حوالی حسین هممونو دعوت کرده بود جشن افتتاح کتابفروشیش ، آخر مراسم هممون تو پاگرد پله ها جمع شدیم و یه عکس دسته جمعی گرفتیم  ، همون عکسه که برای 6 ماه جزو ده عکس برتر دنیا بود تو مجله ی نیویورک تایمز .
خیلی خوش شانس بودم خدایی که تونستم برای اون تاریخ بلیط پیدا کنم و ایران باشم 
اما امسال درگیر پروژه ی فیلم برداری یه سریال برای شبکه ی ام بی سی بودم و نتونستم خودمو برای سالگرد کتابفروشیش برسونم ، اون که هیچ ، حتی نتونستم برای عروسی ساجده و جشن تولد 5 ماهگی بچه ی فهیمه هم ایران باشم
همش به خاطر این بود که برای تامین بودجه  و عوامل صحنه ی سریالم یه سفر رفتم هالیوود تا بتونم با کمک روابطی که تو این مدت جور کرده بودم چیزی که میخواستمو به دست بیارم ، همین شد که به کل از جریان بلیط و تعطیلات سال نو غافل شدم و بلیط گیرم نیومد .
مجبور شدم اول سالی ،  تو این خونه ای که هرچی سعی کردم نتونستم پرش کنم و هنوزم بعد سه سال صدام توش میپیچه ،تعطیلات کریسمسو تنها بگذرونم .
سه سال پیش که این خونه رو خریدم از شدت ذوق نمیتونستم رو پام بند بشم ، از گوشه گوشش عکس گرفتم و برای بابا و نانا فرستاد، ولی الان حس میکنم که دیگه نمیتونم تحملش کنم بس که بیخودی بزرگه ، کلی انرژی و پول باید حروم کنم تا سه طبقه خونه رو تابستونا خنک کنم و زمستونا گرم ، کلی هم بیخود این مادام شینگ و بقیه باید هی گرد گیری کنن و جارو بکشن ، تو فکر یه خونه ی جمع و جور ترم تو برج آبی گانگنام که مهدیه نقششو کشیده و دکوراسیونشو طراحی کرده
نانا یک سال و نیم پیش با یه مرد اسپانیایی ازدواج کرد ، بابا همیشه دوست داشت ریحانه رو به یه روحانی عرب بده ولی زهی خیال باطل ، فوتبالیست اسپانیایی کجا و خواست بابا کجا !
وقتی به من گفت که یه مردی اومده خواستگاریش که با همه ی ایده آل هاش سازگاره فکر کردم لابد یکی شبیه نیکلاس کیجه و صداشم یه نمور به کیکاووس یاکیده میزنه ولی وقتی عکسشو برام فرستاد تازه دوهزاریم افتاد که بله ، آقا اسپانیاییه .
نانا تعریف میکرد اون اوایل که با هم آشنا شده بودن نمیتونستن درست باهم حرف بزنن ، البته من خوش بین نیستم به این که هنوزم بعد یه سال و نیم بتونن حرف همو بفهمن ! آخه چیه مگه مردقحطی بوده تو ایران !
اون موقع ها اونقدری خودم دردسر داشتم که وقت نگرانی برای خوش بختی نانا رو نداشتم ، تازه پام به دنیای فیلم سازی باز شده بود و  هنوز نتونسته بودم جای خودمو پیدا کنم
همیشه از همون لحظه ی اول که وقت انتخاب رشته ، پزشکی رو انتخاب کردم میدونستم این اونی نیست که من دنبالش بودم تمام عمر ، آخرشم همین شد ، یه جراح عمومی دانشجوی فوق تخصص سر از دنیای فیلم و سینما دراورد !


اوایل که اومده بودم اینجا خیلی سختم بود با اینکه وقتی بچه بودم هم همینجا بزرگ شده بودم ولی بازم برام سخت بود که بین این آدمای چشم ریز و مال پرست زندگی کنم ، گرچه خیلی زود خودم هم خیلی شبیهشون شدم و روز به روز مثل اونا برام مهمتر شد که کجا زندگی کنم و چه ماشینی زیرپام باشه و چه کفشی بپوشم و ...
اوایل سعی کردم به روش خودم زندگی کنم اما نشد ، چشم بهم زدم دیدم شدم مدل افتخاری برند فلان
اینجا مردم خیلی ظاهر بینن ، همینکه فلان برند تن بزرگترین سهامدارِ مدرنترین بیمارستان
 قلب سئول باشه کافیه برای اینکه اون برند تبدیل بشه به یه جو همه گیر وهمه خواه .
اون زمانا اونقدری پول تو دست و بالم بود که میتونستم باهاش کل جیبوتی رو بخرم و هیچ کاری نبودکه چشممو بگیره تا سرمایه گذاری کنم توش .
همین شد که تصمیم گرفتم برای ساخت یه سریال اقدام کنم ، به حسین زنگ زدم و گفتم برام یه فیلم نامه بنوبس ، اونم کم نذاشتو یکی از بهترین هاشو داد بهم 
سریال پادشاه احمد و پسرش شد استارت کار
حسین خوب بلد بود چیزی بنوبسه که عامه پسند باشه ، الحق که فیلم نامه نویسیش صدمرتبه از الگوریتم کشیدناش بهتر بود .

...

   + حاجاقا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ٢٢ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

اوهام مریض

دیروز حوالی ساعت 4 زدم بیرون ، یه عصر مریض قبل از یه امتحان ناخوش
به خودم که اومدم دیدم پشت یه میزی نشستم که شهر زیر پامه و عینک بخار گرفتمو گذاشته بودم رو میز ، یادم نمیاد اون موقع وسط چه فکری بودم که با صدای نخراشیده ی یه زن حدودا 30 ساله از جام پریدم !
لاطاعلاتی میبافت که بیا و ببین ، چرت گویی هاش تمومی نداشت که 
معلوم نبود با خودش چندچنده ، به ثانیه حرف عوض میکرد
تو سکوت داشتم نگاش میکردم بلکه بفهمه که داره زر میزنه و باید ببنده ولی مثکه از شعورش به دور بود فهم این موضوع 
یه نیم ساعتی رو تک تک نورون های مغزم رژه رفت تا بالاخره صبرم تموم شد
نگامو انداختم به شهر و هوای الودش ، با صدایی که نافرم گرفته بود گفتم :
" جم کن این حرفای بی سر و تهو ، گوش مفت گیر آوردی بشر ؟"
اصلا به حرفم اعتنا نکرد ، بدترم شد 
شروع کرد به سوال پرسیدن 
کی ای ؟ چه کاره ای ؟ چندسالته ؟ کجایی ای ؟ شبیه بچه پولدارایی ، بالا نشینی ؟ و ...
گفتم اسمم اقدسه باقیش هم بماند .
نگاهی بهم انداخت که فهمیدم ملتفت شد که دارم دس به سرش میکنم و من اهل آمار دادن و گرفتن و هم صحبتی با هرکس وناکسی نیستم 
لابه لای جمله هاش که عینهو جوونورای رم کرده میموندن که معلوم نبود از کجا میان و میخوان کجا برن حرفای خوبی پیدا میشد بعضا .
یجا اون اولا گفت ، میدونی خیلی چیزا رو لازم نیست بگی به طرفت ، دلیه !
خوشم اومد ازین جملش ، راس میگفت ، یچیزایی گفتنی نیست 
نمیشه نشست و قانون نوشت 
یه چیزایی حرف دله ، به زبون نمیاد 
این جملشو گرفته بودم و تو مغزم داشتم واسه خودم کلی مثال جور میکردم تا اثباتش کنم 
رسیده بودم به مثال اینکه سبزآبی از نظر من رنگ عشقه و از بچگی هرچی که دوست داشتمو سبزآبی میکشیدم ، ولی از نظر اون رنگ تنفره یا اون یکی آوازه خونه میگه مشکی رنگ عشقه و فلانی میگه ارغوانی رنگ علاقست و ...
از چشمای خیرم به طی الارض فکریم پی برده بود ، بشکن زد جلو چشم که به خیال خودش منو با خودش همراه کنه 
بشکنشو شنیدم اما ندیدم ، آستانه هوشیاریم رفته بود بالا ، به این آسونیا برنمیگشتم بیرون 
هنوز غرق سبزآبیا بودم که شنیدم گفت : " زکی ! کجایی آبجی ؟"
آبجی ! اه چقدر ازین لغت متنفرم ، خودش بود ، لعنتی 
محرکی که منو رسوند به هوشیاری 
" دوست دارم افق زندگیم سبزآبی باشه باهاش ، آرومو دلنشــــــــــــــــــــ."
" چی میگی واس خودت آبجی  !؟" 
اه بازم این لغت ، تنم مور مور شد ، یکم سر جام جابه جا شدم 
حوصلموسر برده بود زبون نفهمیا و چرت و پرتاش 
" پاشو برو "
خیلی خشن و دور از انسانیت بهش گفتم ، فکر میکردم الان دهنشو وا میکنه  و ...
اما پاشد رفت ! 
داشت پا میشد گفت :" مرسی بابت چای !" 
چای !
چای نازنینم!
دیده بود که نیستم اونجا ، ناغافل چایمو سر کشیده بود 
لعنت به این عصر سرد زمستونی .
پاشدم ، کاپشنمو از پشت صندلی برداشتم انداختم رو دوشم و زدم بیرون از کافه 
روندم تا خونه ... یه راست تو اتاق ... زیر لحاف ... 
بلکه تموم شه این عصرای مریض .

   + حاجاقا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ٢٢ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

ناله ی شبگیر

جعبه ی مداد رنگی هایم را خیلی وقت میشود که دور انداخته ام 

تنها یک مداد مشکی مانده که رفیق شفیق همه ی مسئله های زندگی من شده !

از سخت ترین های فیزیک کوانتوم تا آسان ترین های ضرب 

از زیباترین هایِ جهان بیرون تا زشت ترین هایِ دنیایِ خودم 

از تیره ترین های ِغروب تا روشن ترین هایِ سپیده .

آمدم تو را بکشم ، تو ، خودم با تو !

اما مگر میشود ســــبزآبی ترین افق را با ســـیاهــــ سایه زد !؟

 

همین است که سال ها میگذرد ...

و من تنها تصویری که از تو در دفترم دارم برای همان دوران کودکیمان ست .


   + حاجاقا ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ٢۱ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

برادری با چشم های میشی

همیشه دوست داشتم یه برادر داشته باشم 

یه برادر که مدل چشماش به مامان بره ولی رنگ چشمش به بابا 

مدل موهاش به من بره 

اخلافش هم به نانا بره خوب میشه :)

برادر داشته باشم 

برای اینکه بره سفرای مجردی و من دلم آب بشه 

برای اینکه شبا دیر بیاد و یه دعوای حسابی راه بیفته تو خونه

برای اینکه سر مدل ماشین بزنیم تو سر و کله ی هم که کی ماشینش بهتره 

برای اینکه بتونم وقتی از دنیا عاصیم برم یه دل سیر بزنمش که اعصابم آروم شه 

برای اینکه هی مدل ریششو عوض کنه و فک کنه که بهش میاد و بشه سوژه ی خنده ی خانواده تا یه هفته 

برای اینکه سر سال خمسیمون بشینیم حساب کنیم ببینیم کی بیشتر دراورده تو این یه سال 

یا حتی

برای اینکه براش بریم کت وشلوار دامادی بخریم 

یا برای اینکه بتونم خواهر شوهر بازی درارم یه روزی

شایدم

برای اینکه وقتایی که بابا نیست بره نون بخره و آشغالا رو بزاره دم در 

برای اینکه وقتایی که بابا نیست شبا یه مرد توخونه باشه 

برای اینکه وقتایی که بابا نیست ...

-----------------------------------------------------------------------

پ.ن : چرا اینقدر باباها و پسرا مکالماتشون جالبه ؟ دقیقا مثه مکالمات مامانا و دخترا !؟

   + حاجاقا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱٩ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مجال آه

بنفش ها برای

دوست داشته شدن های تو

و آبی ها برای

دوست داشتن های من

*****

آخرین بسته ی اسمارتیز های رنگی ست

و من همیشه از تمام شدن این بسته ها میترسیدم

گرچه خیالم راحت است که باز هم ازین ها پیدا میشود

اما دلبستگی ست و ...

بیا ؛ بنفش ها برای تو 

آبی ها برای مبادا 

 

 

پ.ن 1 : یادت هست آخرین بار کی جمله ی غریب دوستت دارم را شنیدی از من ؟

پ.ن 2 : آخرین نفر که جمله ی دوستت دارم را از من شنید که بود ؟

   + حاجاقا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۸ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

تیرباران

 

بزن تیر و خلاصم کن

نفس ناید ، رهایم کن

   + حاجاقا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱٧ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

وسوسه

این روزها درس ملعبه ی زندگی ام شده

صبح ها به امید خواندنش ازخواب بلند میشوم

و شب ها به امید خواندنش ازخواب دور  

واقعیت این است که درس امروزم را زنده نگه میدارد

و الا لعبتی است بدرنگ و بس نچسب

اعصاب را می خورد

عمر را می درد

و زندگی را ...


   + حاجاقا ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱٦ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()