روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

خسته نوشت

من خودم را خوب میشناسم 

این دشمن دوست ,دوست گریز 

این خسته ی محبت ندیده در دنیای رفاقت 

این اسطوره پرستی که به خاطر یه غریبه ی دلنشین دراولین قدم اسطوره ی وقت گیرش را به دار فراموشی کشید 

این دریای طوفانی که دلش از یکه تاز عرصه ی علایقش سخت گرفته است 

این دیوانه ای که خودرا به زنجیر قلم داغ دیده اش کشیده است 

این سایه ی خیس شده در میهمانی دریا که از هردری رانده میشود 

این خاطره باز گمگشته در شب بی خاطرگی از رفیق دیرینش 

این مهربان گرم مخفی در نقاب سرد غرور 

این یکدنده ی لجباز کهبرای جا شدن در دنیای یک بچه ی نفهم نقاب از چهره برداشت

این آدمی که ماه ها بود از طرف هیچکدام ازین مدعیان دروغین رفاقت یک دلخوشی کوچک هم ···

همین است که یک غریبه ی نوآشنا خیلی خوب جایش را در زندگی من پیدا میکند 

همین است که اینقدر یک نوآشنا برایم مهم میشود 

همین است که نگران حالش میشوم

همین است که عهد دونفره ام را با او درمیان میگذارم و اوراهم شریک این عهد میکنم 

همین است که اولین عیدی عید غدیر را او از من میگیرد 

همین است که ...

همین است که با دیدن صفحه ی گوشی لبخندی روی لبانم نقش میبندد که دلم را برای ساعت ها زنده نگه میدارد 

 

برای بعضی ها لازم است که به رویشان بیاوری که چقدر الکی و بی اساس خیالشان از بابت بودن همیشگیت تخت است 

لازم است بترسی ازینکه نفهمند حضورت را و ارزش وجودت در زندگیشان را 

لازم است خسته شوی ازینکه هوای دلش را داشته باشی که تنگ نشود و فکرش را که چرت حیالپردازی نکند

لازم است گاهی بگذاری هرچقدر دوست دارد نفهمبازی درارد و نفهمد که این اشتباه خودش است نه من که خسته ام  از او و توقعات روزافزونش

لازم است آنقدر محو شوی در زندگیش که اگر واقعا حواسش را جمع نکند تو پاک شوی از روزمره اش 

لازم نیست اینقدر خالصانه ابراز کرد احساسات زخمی ات را

لازم میشود گاهی سکوت برای مواقع ضروری در جیبت داشته باشی  ./

   + حاجاقا ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ٩ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()