روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

بــــــــــابــــــــــــــــا

آدم که باشی هرچیزی ممکن میشود

قصه ای بود از جنس غصه

نقش اولش را بابابزرگ بازی میکرد

بابابزرگی سر به هوا ، عاشق و ساکت

بابابزرگ درست در سخت ترین لحظات نقشش را فراموش میکرد

 

 

شاید درست ترش این باشه

 

غصه ای بود از جنس قصه

بابابزرگ نقش اول را بر عهده داشت

بابابزرگ فراموشکار ، تنها و صبور

بابابزرگ توانایی تحمل سنگینی بعضی از لحظات را نداشت

بابابزرگ بعد ازینکه برای اولین بار توانست نفشش را درست اجرا کند، صحنه ی داستان را برای همیشه ترک کرد

بابابزرگ صحنه را برای کسی که نوه دوستش داشت باز کرد

بابابزرگ از پایین سن ، از گوشه تر ، ادامه ی داستان را به نظاره نشست

بابابزرگ دیگر نقشش را خوب از بر بود

این دومین بار بود که نقشش را درست بازی کرده بود

بابابزرگ حالا دیگر بازیگر قهاری شده بود

حالا واقعا بابابزرگ میتوانست یک بابابزرگ باشد

صبور ، ساکت ، عاشق ، تنها

 

   + حاجاقا ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()