روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

سحر ندارد این شب تار ، مرا ...

 

امروز بعد از هفته ها درگیری و مشغله فکری، در آغوش نامهربان صندلی اتاقم آرام گرفتم

آرام ؟!

مضحک ترین تعبیری که میتوان ازین حالت های دیوانگی من داشت ، همین آرامش است .

سکوت های طولانی ، چشم های بسته_خسته ، دست های قلاب شده پشت سر ، دفتر نیمه باز ، خودنویسی که جوهرش بازهم ته کشیده درست در حساس ترین لحظات .

این صندلی ، این زمان ، این سکوت ها ، این فکر ، این دل

نه

تمام صندلی ها ، زمان ها ، سکوت ها ، فکر ها و دل ها

تمام زندگی من سرشار از توست 

 لبریز از یاد و نام تو .

امروز غروب که باز هم فکر تو ته مانده ی آرامش این هفته ام را وحشیانه سر کشید تنها چیزی که از تو برایم مانده بود تا بتوانم به خودم اثبات کنم که بودنت وهم و خیال نبوده ، همان مدادی بود که آن را هم با بی میلی از لابه لای موهایت بیرون کشیدم .

مدادی که تنها یادگاری توست

راستی ، همیشه برایم سوال بوده که چرا هیچ از تو برایم باقی نماند ؟!

همیشه هراس داشتم از فراموش شدن ، از زوال خاطره ها

برای همین بود که همیشه سعی داشتم از خودم برای تو خاطره ای ، یادی ، یادگاری به جای بگذارم که مبادا مرا زمان از ذهن بی وفای تو بشوید .

 

می دانی ...

 تو هیچ از آشوب ذهن و اندوه خفته ی دل من نمی دانی 

 همین است که از من دیگر اثری در روزهایت نیست

و من در میان انبوه حرف های بدور از محبت و شفقت تو ، روزها و هفته ها و ماه هاست که سرگردانم .

 

 

   + حاجاقا ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()