روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

مثکه یک طفل نویسنده گم و گور شده

 اصن فاجعه است روزگارم 

این چه وضعشه آخه 

دارم دیوونه میشم کم کم 

نه دستم به نوشتن میره 

نه ذهنم چیزی داره واسه گفتن 

اصن انگار این من نیستم 

انگار خودمو یه جایی جا گذاشته باشم 

دیروز تو محوطه ی دانشگاه , کنار مقبره ی شهدا داشتم دنبال خودم میگشتم , نبودم 

امروز تو فضای سبز پشت دانشکده ی پیراپزشکی دنبال خودم گشتم , :(

فردا میخوام تو حیاط خونه , زیر چرخای ماشین , پشت گلدون بزرگه ی کنار در و پشت درخت پرتقال رو بگردم 

خدا کنه پیداشم :\

   + حاجاقا ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()