روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

هـــــــــرب

دیروز عصر ، لابه لای طعم خسته ی چای ، داخل آن فنجان گل سرخی روی میز

از پنجره ی طبقه دوم ساختمان استوانه ای آن دهکده ی علمی به بیرون نگاه میکردم

هیچ چیز دلچسب و امید بخشی در آن منظره ی غریب غروب نبود

باور کنید نبود

خبری از سرخی چهره ی آسمان نبود

 حتی اکسیژن هوا هم به گمانم برای تمام ریه هایی که صاحبانشان قلب تپنده ای دارند ، کافی نبود .

آخرین نفس هاس خورشید روز هم بیشتر شبیه خس خس نفس های پیرمردی بود که یک عمر با سیگار همنشین بوده باشد .

شهری که

حتی پشه هایش هم شبیه لاشخور ها شده اند

چای طعم خستگی می دهد ، آب بوی غفلت ، نگاه ها سرد

جای ماندن نیست

گریز باید ازین دیار

 

 

 

   + حاجاقا ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()