روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

... کوچ ...

عشق دقیقا پشت همین درخت بهارنارنج گوشه ی باغچه ی حیاطمان منتظر نشسته تا درست زمانی که آدمادگیش را ندارم مرا غافلگیر کند

مطمئنم منتظر است تا من دست بردارم از جست و جو 

 آنوقت با بهترین جامه ای که برایش مقدور است می آید

می آید و مرا ، روح خسته ی مرا ، ذهن ناآرام مرا در آغوش می گیرد

موهایم را نوازش می کند 

و لبخند می زند به این شودهایی که شبیه چمن هایی تازه کوتاه شده اند و چندسانتی بیشتر طول ندارند .

دست مرا می گیرد و ازین دنیایی که ذهن آدم هایش بوی تعفن می دهد می بردم به بهترین های دست نیافتنی در رویا

عشق من یک جایی پشت همین بوته های طالبی به کمین نشسته

...

او منتظرم ایستاده

من باید آراسته شوم برایش

 

   + حاجاقا ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ٥ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()