روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

اوهام مریض

دیروز حوالی ساعت 4 زدم بیرون ، یه عصر مریض قبل از یه امتحان ناخوش
به خودم که اومدم دیدم پشت یه میزی نشستم که شهر زیر پامه و عینک بخار گرفتمو گذاشته بودم رو میز ، یادم نمیاد اون موقع وسط چه فکری بودم که با صدای نخراشیده ی یه زن حدودا 30 ساله از جام پریدم !
لاطاعلاتی میبافت که بیا و ببین ، چرت گویی هاش تمومی نداشت که 
معلوم نبود با خودش چندچنده ، به ثانیه حرف عوض میکرد
تو سکوت داشتم نگاش میکردم بلکه بفهمه که داره زر میزنه و باید ببنده ولی مثکه از شعورش به دور بود فهم این موضوع 
یه نیم ساعتی رو تک تک نورون های مغزم رژه رفت تا بالاخره صبرم تموم شد
نگامو انداختم به شهر و هوای الودش ، با صدایی که نافرم گرفته بود گفتم :
" جم کن این حرفای بی سر و تهو ، گوش مفت گیر آوردی بشر ؟"
اصلا به حرفم اعتنا نکرد ، بدترم شد 
شروع کرد به سوال پرسیدن 
کی ای ؟ چه کاره ای ؟ چندسالته ؟ کجایی ای ؟ شبیه بچه پولدارایی ، بالا نشینی ؟ و ...
گفتم اسمم اقدسه باقیش هم بماند .
نگاهی بهم انداخت که فهمیدم ملتفت شد که دارم دس به سرش میکنم و من اهل آمار دادن و گرفتن و هم صحبتی با هرکس وناکسی نیستم 
لابه لای جمله هاش که عینهو جوونورای رم کرده میموندن که معلوم نبود از کجا میان و میخوان کجا برن حرفای خوبی پیدا میشد بعضا .
یجا اون اولا گفت ، میدونی خیلی چیزا رو لازم نیست بگی به طرفت ، دلیه !
خوشم اومد ازین جملش ، راس میگفت ، یچیزایی گفتنی نیست 
نمیشه نشست و قانون نوشت 
یه چیزایی حرف دله ، به زبون نمیاد 
این جملشو گرفته بودم و تو مغزم داشتم واسه خودم کلی مثال جور میکردم تا اثباتش کنم 
رسیده بودم به مثال اینکه سبزآبی از نظر من رنگ عشقه و از بچگی هرچی که دوست داشتمو سبزآبی میکشیدم ، ولی از نظر اون رنگ تنفره یا اون یکی آوازه خونه میگه مشکی رنگ عشقه و فلانی میگه ارغوانی رنگ علاقست و ...
از چشمای خیرم به طی الارض فکریم پی برده بود ، بشکن زد جلو چشم که به خیال خودش منو با خودش همراه کنه 
بشکنشو شنیدم اما ندیدم ، آستانه هوشیاریم رفته بود بالا ، به این آسونیا برنمیگشتم بیرون 
هنوز غرق سبزآبیا بودم که شنیدم گفت : " زکی ! کجایی آبجی ؟"
آبجی ! اه چقدر ازین لغت متنفرم ، خودش بود ، لعنتی 
محرکی که منو رسوند به هوشیاری 
" دوست دارم افق زندگیم سبزآبی باشه باهاش ، آرومو دلنشــــــــــــــــــــ."
" چی میگی واس خودت آبجی  !؟" 
اه بازم این لغت ، تنم مور مور شد ، یکم سر جام جابه جا شدم 
حوصلموسر برده بود زبون نفهمیا و چرت و پرتاش 
" پاشو برو "
خیلی خشن و دور از انسانیت بهش گفتم ، فکر میکردم الان دهنشو وا میکنه  و ...
اما پاشد رفت ! 
داشت پا میشد گفت :" مرسی بابت چای !" 
چای !
چای نازنینم!
دیده بود که نیستم اونجا ، ناغافل چایمو سر کشیده بود 
لعنت به این عصر سرد زمستونی .
پاشدم ، کاپشنمو از پشت صندلی برداشتم انداختم رو دوشم و زدم بیرون از کافه 
روندم تا خونه ... یه راست تو اتاق ... زیر لحاف ... 
بلکه تموم شه این عصرای مریض .

   + حاجاقا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ٢٢ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()