روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

برادری با چشم های میشی

همیشه دوست داشتم یه برادر داشته باشم 

یه برادر که مدل چشماش به مامان بره ولی رنگ چشمش به بابا 

مدل موهاش به من بره 

اخلافش هم به نانا بره خوب میشه :)

برادر داشته باشم 

برای اینکه بره سفرای مجردی و من دلم آب بشه 

برای اینکه شبا دیر بیاد و یه دعوای حسابی راه بیفته تو خونه

برای اینکه سر مدل ماشین بزنیم تو سر و کله ی هم که کی ماشینش بهتره 

برای اینکه بتونم وقتی از دنیا عاصیم برم یه دل سیر بزنمش که اعصابم آروم شه 

برای اینکه هی مدل ریششو عوض کنه و فک کنه که بهش میاد و بشه سوژه ی خنده ی خانواده تا یه هفته 

برای اینکه سر سال خمسیمون بشینیم حساب کنیم ببینیم کی بیشتر دراورده تو این یه سال 

یا حتی

برای اینکه براش بریم کت وشلوار دامادی بخریم 

یا برای اینکه بتونم خواهر شوهر بازی درارم یه روزی

شایدم

برای اینکه وقتایی که بابا نیست بره نون بخره و آشغالا رو بزاره دم در 

برای اینکه وقتایی که بابا نیست شبا یه مرد توخونه باشه 

برای اینکه وقتایی که بابا نیست ...

-----------------------------------------------------------------------

پ.ن : چرا اینقدر باباها و پسرا مکالماتشون جالبه ؟ دقیقا مثه مکالمات مامانا و دخترا !؟

   + حاجاقا ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱٩ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()