روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

بگیم و بشنویم

به زعم من ترسناک ترین چهره ی ما آدم ها زمانی نشون داده میشه که بخاطر دلی که عنانش از دستمون در رفته ، به یک دوست داشتن بی حاصل پایان نمیدیم .
یا اگر هم بدیم ، جای خالیشو با نفرت و بدخواهی پر میکنیم 

این دقیقا اونجاییه که آدم های ضعیف دستشون رو میشه ، اینکه نمیتونن خاطرات خوب رو جدا از خاطرات بد نگه دارن ، اینکه نمیتونن به حضور پررنگ یه آدم توی زندگیشون خاتمه بدن ، خاتمه به یه آدم ، نه به یک مظهر تنفر و حرص و غضب ، خاتمه به آدمی که شامل خاطرات خوب و بد با همه ، شامل زمان های دوست داشتن و نداشتنه ، شامل شادی و غمه .
به نظر من آدم های قوی با بنیان عاطفی پایدار هیچ وقت از آدمی که زمانی بهش علاقه داشتن متنفر نمیشن بلکه ازش میگذرن و تصمیم میگیرن بهش اهمیت ندن ،عوض شدن احساساتمون به یه آدم هم یک تغییره  ،وابسته به رفتار های اون و معیار های ذهنی ما برای دوست داشتن 
آدم ها تغییر میکنن ، علایق و سلایقشون هم ، برای همین خیلی ها تا به ثبات رسیدن تعداد زیادی دوست و کار و رشته و ... عوض میکنن ولی از رشته و کار و دوست های قبلی متنفر نمیشن ، به چشم یک تغییر نگاه میکنن بهش ، چون واقعا هم همینه ، دلیلی نداره از گذشته ی خودمون و مایتعلق به اش متنفر یا عصبانی باشیم ، آدم اگر از خودش متنفر باشه نشون میده خیلی بد به دنیا باخته . گذشته ی ما ، ماییم ، تصمیماتمون و راهی که رفتیم ، اگر اون راه رو نمیرفتیم ، اگر اون تصمیمات رو نمیگرفتیم الان اینجا نبودیم .

   + حاجاقا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱٥ آبان ۱۳٩٦
comment نظرات ()