روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

خودی!

دیروز سرم خلوت بود ، گفتم یه سر به جای مورد علاقم بزنم .

هدف خاصی نداشتم ، کلا از اونجا بودن حال میکنم ، با کتاباش صفا میکنم

ازینکه روی اون صندلی های شل و ولش بشینم و عاشقانه های کلاسیک ورق بزنم خوشم میاد ، جدیدا یه جای توپ تر پیدا کردم ، کنار ردیف  کتابای دارن شان ، یه صندلی برای تنها بودن و غرق شدن در افکاری که در روزمرگی هات جایی برایشان نیست .

داشتم فکر میکردم

به کارهام

به داشته هام

                  نداشته هام

به اونایی که اومدن 

                  اونایی که رفتن

و ...

این وسطا داشتم یه کتابی هم ورق میزدم که فکر نکنن اومدم اونجا فقط رو صندلی ها خسنگی در کنم !

تو همون کتاب چرت ، جمله جالبی به چشم خورد ، حس کردم حال و هوای جملش مثه حال و هوای فکرای خودمه!!

 

__  بنا را بر این گذاشتم از آن غافل شدم  __

 

 

   + حاجاقا ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()