روایــت آدم

وقتی قلم داد به من حضرت استاد ...

 

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است

 



آنهایی که بلند می خندد ، بی صدا گریه می کنند ….!

(حکایت من !)

 



 



   + حاجاقا ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()