?? امروز به احتساب خاطرات

 

آروم داشتم کتاب میخوندم

کجا ؟

روی این صندلی های شل و ول شهرکتاب و البته بیشتر توی ذهنم بود که این دختر پسره که از روی اون میز پا شدن برم اونجا و یه نوشیدنی خنک سفارش بدم تا شاید سرم از این همه فکرای به درد نخور خالی بشه

چه کتابی؟

قدرت فکر

اخه یکی نیست بگه این کتابای سخیف چیه تو میخونی دختر؟!تورو چه به خوندن این کتابا ! برو همون کتابای خودتو بخون مثه همیشه ، دنیا از دیدگاه فلانی ، زندگی از نظر بچه ی باباش ، دریای شعر فارسی و کشتی شعر حافظ ، غوغای خموش و ...

اسم این کتابرو تو رادیو شنیم

رادیو؟

یادمه یه روز با حورا حرف میزدم که نمیدونم چی شد که دگ من مشتاق شدم برم به گفته ی حورا رادیو رو امتحان کنم ، تو بحبوحه ی درس و کنکور و اینا و من بی خیال و آسوده شبا ساعت 10 که از مدرسه میرسیدم خونه ، میپریدم پای رادیوی کوچولوی خودم و روشنش میکردم ، جهت رو کم کنی خودم یه کتاب آرایه هم میگرفتم دستم البته گاهی قرابت معنایی رو برمیداشتم که تکراری نباشه فیگورم.

حورا؟

یادم نمیاد دقیقا از کی باحورا جورم جور شد و تبدیل شد به یکی از بهترین دوستای جالب من ولی یادمه سر امتحانای ترم پارسال و اردوهای مطالعه درسی هم منو حورا باهم حرف میزدیم

البته اون موقع هنوز تو فاز تعجب از این همه وجه اشتراک بودیم !

بله ...

دستم کتاب بود و روی اون صندلی کذایی و فکرم پیش اون آدما

حالا هیچ جا هم نه الا اون میز متفکر

دیدم از کتابه خوشم نمیاد پاشدم عوضش کنم که سرم محکم خورد به یه چیزی  ، منم که تریپ خشن و بی حوصله ، سرمو برگردوندم ببینم به چی خوردم که این قد درد داشت و دسمم پس سرم گذاشته بودم و کلا یه اوضاعی بود

همیشه میترسم ازین که خورده باشم به به چیزی و همه کتابا بریزه و ...

خیلی فاجعس این اتقاق ، جزو کابوسای شبانمه اصن .

برگشتم

تعجب

وای خدای من

زهرا تویی ؟!

باورم نمیشد ، اصن درد و اینارو یادم رفت ، از دیدن زهرا خیلی خوشحال شدم  واقعا دلم تازه شد !

زهرا دوست دبستان من که خونمون تو یه کوچه بود و اونا بعدش اسباب کشی کردن و منم دیگه بعددبستان یواش یواش رابطم باهاش کم شد و سرگرم دوستا و درسای جدیدم شدم

اونم این اوقات بی کاری بعد کنکور که آدم عصبی هم هست واقعا دیدن یه دوست قدیمی خیلی میچسبه .

عصبی ؟

این روزا ادم هرجا میره انگار ملت فقط میان جلو باهات سلام میکنن که بپرسن رتبت چند شده ؟

کجا قبول شدی ؟

دهه کلافه

دیگه اعصابم واقعا از دست آدما خورده ، من تو زندگیم از یه نفرم نپرسیدم ، حالا ازینکه همه ازم میپرسن واقعا ناراحت میشم

بکی نیست به اینا بگه باباجون آخه دراوردن اطلاعات شخصی دیگران به چه درد شما میخوره ؟سوال

من درک نمیکنم واقعا !!! من هیچ وقت این سوالارو از کسی نمی پرسم چون حس میکنم تجاوز به حریم شخصی مردمه ، یا حداقل یه بار میپرسم اگ جواب نداد میفهمم نمیخواد بگه ولی ملت ....

بماند اینا ، این یکی فاجعه بود برخوردش

اونروز رفتم مدرسه واسه انتخاب رشته با Mr.کیوان صحبت کنم یکی از این بچه های پایه (یادش بخیر ) البته این یه آدم نسبتا آشناس که کلا من درک نمیکنم این بشر با من درگیری داره یا مشکلش حادتره ! ( کلا تو تیپ تخریبچیاس خصوصا از پشت سر ) میگه خوب چی شد و اینا

میگم : احتمالا تهران قبول میشم ( تو دلم با احتساب هیات علمیشو اضافه کردم )

چشاش کلا که درشته ، حالا شده بود اندازه در قابلمه

ترسیدم به خدا فک کردم چیز بدی گفتم ، یه لحظه حرفمو تو ذهنم دوره کردم دیدم نه والا !

حالا بعدش با دوستم که حرف زدم به این نتیجه رسیدم که بهش بگم تهران با هیات علمی میام و اصلش شهرستان قبول میشم ، کلا دوس ندارم اینجوری فک کنن که دگ این چی بوده که با بازی گوشی هاش اینجوری شده چون خدایی من تو پیش تو مدرسه فقط بازیگوشی میکردم این گوشیم هم که 24 ساعته تو مدرسه تو جیبم بود و من در ارتباط با همه ! شبا تو خونه خودمو خفه میکردم ولی به روی احدی نمیاوردم حتی خودم که من تو خونه 5 ساعت میخونم از11 تا 4 صب و کلا هم که زمستون کم خوابم و اینم یه امتیاز بود ولی کنکور بخش مهمش مربوط به قسمته  و نمیشه منکر این شد  .

بله ...

با زهرا رفتیم تو کافه ی شهر کتاب و 2 ساعت ونیم حرف زدیم .

آخرش که داشتیم میومدیم بیرون من یادم افتاد که میخواستم برم روی اون میز بشینم و چقد واسش برنامه چیده بودم و ...

برگشتم به میز نگاه کردم و در کمال تعجب دیدم اوناهنوز همونجان

خداروشکر کردم که زهرا رو دیدم و گرنه تمام وقتمو گذاشته بودم برای انتظار برای میزی که قرار نبود من پشتش بشینم .

 برای خودم خیلی جالبه جدیدنا همش از حرفا و اتفاقایی ک میفته همینارو برداشتم میکنم ، کلا دیدم به این سمت کشیده شده !

 اینم از عوارض جانبی کنکوره .

----------------------------------------------------------

- ممکنه آزاد بخونم چون که به هرحال آدمایی هستن که بخوان اذیت کنن و سنگ بندازن و من روز آخر انتخاب رشته فهمیدم که سهمیه ندارم و چون شهرستان نمیرم پس احتمالا آزاد .

- قسمت ، مهم ترین بخشه آیندس ، دانشگاهم همینه شاید اون صندلی ای که تو میخوای قرار نیست مال تو باشه و انتظار برای موقعیتی که خدا برای تو نخواسته یعنی تباه کردن عمر و وقت و سرمایه .

- دستم بهش نمیرسه ، اگ دیدمش از حانیه ی من درگیر حلالیت میگیرم ، شایدم نگرفتم البته .متفکر

/ 3 نظر / 26 بازدید
يك زهرا

جدي مي گي احمد؟ تو يازده تا چهار درس مي خوندي؟ پس كي مي خوابيدي؟[تعجب] زياد موافق نيستم. كنكور بيشترش شانسي نيس، اما شانسي هم هست.چيزي كه مهمه اينه كه كسي كه درس خونده و تلاشش رو كرده، هر نتيجه اي به دست بياره اون به صلاحشه و بهترين چيزيه كه خدا براش مي خواسته. مهم اينه

hoda

دلم یک جایی توی اون روزها گیر کرده!! "اگه دلت جایی تو زندگی گیر کنه،تمام زندگی ات نخ کش می شه!!"

hes

جالبه ک هر دو طولانی نوشتیم!! تقاطعش جالبه برام!