سه شنبه ای یه اقایی اومده بود مطب با چشمای زرد و خارش شدید از دو هفته پیش که یه سری وورکاپ های نصفه نیمه داشت ، داشتم سعی میکردم به ترتیب بنویسم که معلوم بشه چکارایی کرده و بشه تصمیم گیری کرد ، پسرش دانشجوی پزشکی بود و هی سعی داشت به من توضیح بده و بگه فلان کارا رو کردن ، در عین حال خودشو دست بالا میگرفت و یجوری میگفت که مثلا تو نمیفهمی ما باید بریم پیش خود استاد ! اعصابم خورد شده بود از دستش ولی ت

/ 0 نظر / 39 بازدید