تارگت !

 

تنها جوابی که در چنته داشت را رو کرد

خسته نبود که نای مقاومت نداشته باشد

بی حوصله نبود که توانایی جواب تراشی نداشته باشد

فقط دوست داشت واقعیت را برای اولین بار بگوید

واقعیتی که مدت ها پیش خودش نگه داشته بود

دوست های زیادی را از دست داده بود

از دست دادن های اساسی ، یعنی دیگر دستش از آنها کوتاه شده بود

اما هنوز هم هرکدامشان زخم تازه ای بودند که همیشه جایشان مسوخت

زبان که فارسی نباشد گفتن بعضی چیزها راحت تر میشود ، چیزهایی که گفتنشان سخت است را هم میشود به زبان آورد

سوال استاد را صادقانه جواب داد

بی درنگ حقیقت را بر زبان آورد :

" به خاطر یه حادثه بود که مسیر زندگی من تغییر کرد ، یه آدم عزیز که از دست دادم "

کنجکاوی استاد برانگیخته شده بود :

"چرا ؟"

"سکته ی قلبی کرد ، همسن خودم بود "

و نگاه متاسف استاد

به زعم من ، تاسف استاد از مرگ دخترک جوان بود 

هرچه بود گذشت

مردم ساده میگذرند از کنار حرف ها

اما چیزی که ماند

حقیقتی بود که برای اولین بار آشکار شد

حقیقت تغییر رشته ی او در سال سوم .

حقیقت علاقه ی او به فیزیک که در قلبش دفن شده .

حقیقت خیال ناراحتش از گفتن این واقعیت .

 

در یک نگاه ، چقدر دوست و رفیق از دست داده بود .

 

/ 0 نظر / 11 بازدید