چنته

امروز عصر , یک عصر ضایع بعد از امتحانی ضایعتر

میخواهم بروم بازار کنار خانه ی مادر بزرگم , یک شاعر بخرم 

بیاورم بگذارمش روی طاقچه ی اتاق , کنار قاب عکس خودم 

بگویم برایم شعر بگو 

یک مثنوی صدهزار بیتی از من بگو 

از احمدک 

” سکوت کلاس غم آلود را 

صدای درشت معلم شکست 

زجا احمدک جست و بند دلش 

بدین بی خبر بانگ از هم گسست 

بیا احمدک درس دیروز را 

بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت 

... " 

/ 3 نظر / 18 بازدید
او

نمی دونم چرا؟ ولی خیلی از قلمت خوشم اومد.

Panah

besyar dus daram in upeto! asan eshq mikonam ba: sokute kelase qam alud ra sedaye doroshte moalem shekast . . .

بنت الهدی

سلام بعد از انتقال آدرس وبلاگ در خدمت هستم با یه مطلب جدید بیا ================== دوست داشتم ایده ی خریدن یک شاعر رو