1

پارسال همین حوالی حسین هممونو دعوت کرده بود جشن افتتاح کتابفروشیش ، آخر مراسم هممون تو پاگرد پله ها جمع شدیم و یه عکس دسته جمعی گرفتیم  ، همون عکسه که برای 6 ماه جزو ده عکس برتر دنیا بود تو مجله ی نیویورک تایمز .
خیلی خوش شانس بودم خدایی که تونستم برای اون تاریخ بلیط پیدا کنم و ایران باشم 
اما امسال درگیر پروژه ی فیلم برداری یه سریال برای شبکه ی ام بی سی بودم و نتونستم خودمو برای سالگرد کتابفروشیش برسونم ، اون که هیچ ، حتی نتونستم برای عروسی ساجده و جشن تولد 5 ماهگی بچه ی فهیمه هم ایران باشم
همش به خاطر این بود که برای تامین بودجه  و عوامل صحنه ی سریالم یه سفر رفتم هالیوود تا بتونم با کمک روابطی که تو این مدت جور کرده بودم چیزی که میخواستمو به دست بیارم ، همین شد که به کل از جریان بلیط و تعطیلات سال نو غافل شدم و بلیط گیرم نیومد .
مجبور شدم اول سالی ،  تو این خونه ای که هرچی سعی کردم نتونستم پرش کنم و هنوزم بعد سه سال صدام توش میپیچه ،تعطیلات کریسمسو تنها بگذرونم .
سه سال پیش که این خونه رو خریدم از شدت ذوق نمیتونستم رو پام بند بشم ، از گوشه گوشش عکس گرفتم و برای بابا و نانا فرستاد، ولی الان حس میکنم که دیگه نمیتونم تحملش کنم بس که بیخودی بزرگه ، کلی انرژی و پول باید حروم کنم تا سه طبقه خونه رو تابستونا خنک کنم و زمستونا گرم ، کلی هم بیخود این مادام شینگ و بقیه باید هی گرد گیری کنن و جارو بکشن ، تو فکر یه خونه ی جمع و جور ترم تو برج آبی گانگنام که مهدیه نقششو کشیده و دکوراسیونشو طراحی کرده
نانا یک سال و نیم پیش با یه مرد اسپانیایی ازدواج کرد ، بابا همیشه دوست داشت ریحانه رو به یه روحانی عرب بده ولی زهی خیال باطل ، فوتبالیست اسپانیایی کجا و خواست بابا کجا !
وقتی به من گفت که یه مردی اومده خواستگاریش که با همه ی ایده آل هاش سازگاره فکر کردم لابد یکی شبیه نیکلاس کیجه و صداشم یه نمور به کیکاووس یاکیده میزنه ولی وقتی عکسشو برام فرستاد تازه دوهزاریم افتاد که بله ، آقا اسپانیاییه .
نانا تعریف میکرد اون اوایل که با هم آشنا شده بودن نمیتونستن درست باهم حرف بزنن ، البته من خوش بین نیستم به این که هنوزم بعد یه سال و نیم بتونن حرف همو بفهمن ! آخه چیه مگه مردقحطی بوده تو ایران !
اون موقع ها اونقدری خودم دردسر داشتم که وقت نگرانی برای خوش بختی نانا رو نداشتم ، تازه پام به دنیای فیلم سازی باز شده بود و  هنوز نتونسته بودم جای خودمو پیدا کنم
همیشه از همون لحظه ی اول که وقت انتخاب رشته ، پزشکی رو انتخاب کردم میدونستم این اونی نیست که من دنبالش بودم تمام عمر ، آخرشم همین شد ، یه جراح عمومی دانشجوی فوق تخصص سر از دنیای فیلم و سینما دراورد !


اوایل که اومده بودم اینجا خیلی سختم بود با اینکه وقتی بچه بودم هم همینجا بزرگ شده بودم ولی بازم برام سخت بود که بین این آدمای چشم ریز و مال پرست زندگی کنم ، گرچه خیلی زود خودم هم خیلی شبیهشون شدم و روز به روز مثل اونا برام مهمتر شد که کجا زندگی کنم و چه ماشینی زیرپام باشه و چه کفشی بپوشم و ...
اوایل سعی کردم به روش خودم زندگی کنم اما نشد ، چشم بهم زدم دیدم شدم مدل افتخاری برند فلان
اینجا مردم خیلی ظاهر بینن ، همینکه فلان برند تن بزرگترین سهامدارِ مدرنترین بیمارستان
 قلب سئول باشه کافیه برای اینکه اون برند تبدیل بشه به یه جو همه گیر وهمه خواه .
اون زمانا اونقدری پول تو دست و بالم بود که میتونستم باهاش کل جیبوتی رو بخرم و هیچ کاری نبودکه چشممو بگیره تا سرمایه گذاری کنم توش .
همین شد که تصمیم گرفتم برای ساخت یه سریال اقدام کنم ، به حسین زنگ زدم و گفتم برام یه فیلم نامه بنوبس ، اونم کم نذاشتو یکی از بهترین هاشو داد بهم 
سریال پادشاه احمد و پسرش شد استارت کار
حسین خوب بلد بود چیزی بنوبسه که عامه پسند باشه ، الحق که فیلم نامه نویسیش صدمرتبه از الگوریتم کشیدناش بهتر بود .

...

/ 0 نظر / 4 بازدید