سرد و یخ زده

قرصارو گذاشتم روی میز و هرشب قبل خواب به خودم میگم نه ، امشب هم چی خوبه ، خوب میخوابی ، خوشحال بیدار میشی و سعی میکنم بدون خوردن اون قرصا برم سمت تخت .

شاید اگر این ترس نبود نیازی به این قرصا نبود چون راحت خوابم میبره ، اما ، اما امان از ترسی که دارم ازون بیخوابی وسط شب ، اون سه ساعتی که هی فکر و ذکرا میان و من تنها سلاحم در مقابلشون اینکه پتو رو بکشم بالاتر تا شاید از بی اکسیژنی بیهوش بشم !

یطوری بیخواب میشم که هیچ امیدی ندارم که حالاحالاها خوابم ببره

بعد سه ساعت که چشمام میره روهم یه نیم ساعت بعد آلارم ساعت 6 صداش در میاد یعنی یه روز خوب ! دیگه شروع شده

با بدن درد و سر سنگین و خوابی که تازه تو چشام اومده از رخت خواب بیرون میام و سعی میکنم روزمو شروع کنم

روزی که هنوز افتابش طلوع نکرده و شاید هیچ وقت نکنه .

/ 1 نظر / 60 بازدید