loveliest bride ever

به خواب هم نمیدیدم یه روزی بیاد که تو لباس عروس بپوشی و من نتونم بیام ببینمت.

عروس پریچهر ما امشب میره خونه ی بخت و من مثل خیلی از لحظات مهم ‌زندگی ، این جشن فراموش نشدنی و بینظیر رو هم از دست دادم.

چقدرتمام این ماه ها ذوق داشتم برای پوشیدن اون لباس و کفشی که مخصوص عروسی تو خریده بودمشون ، تا امروز ظهر نمیدونستم که امشب قراره این ساعت توی ماشین باشم بجای سالن عروسی و تنها زیر این بارون بشینم فکر‌کنم اگر اونجا بودم چقدر خوب میشد 

مثل عروسی ساجده شاید خیلی اتفاقی من اولین نفری میبودم که توی سالن میدیدمت 

یا شاید مثل عروسی حسین که توی ماشین دیدمش :)) یا شایدم مثل عروسی فهیمه اخرین نفر بودم چون رفته بودیم نماز و حجاب درستی برای برگشتن نداشتیم و گیر افتاده بودیم .

اما امشب من اصلا نمیبینمت . 

امشب به تمام کسایی که توی سالن تونستن دورت حلقه بزنن و برات شعر بخونن ؛ 

به تمام کسایی که برات دست زدن و قرص قمر خوندن ؛

به همه ی اونایی که دسته گلتو گرفتن و کنارت وایسادن و عکس یادگاری گرفتن ؛

و به همه ی اونایی که تونستن از نزدیک قربون صدقت برن ، توی دلم غبطه میخورم.

الهی که خوشبخت و عاقبت بخیر بشی هدی ی عزیزم، ای دوست داشتنی ترین عروسی که ندیدمش شب عروسیش .


/ 0 نظر / 21 بازدید