☔ نم زده

 

چقدر خوبه که خاطراتمون هنوز زندس  :)

چقدر خوبه که هنوز اونقدر از هم دور نشدیم که برای دوره کردن گذشته ای که با هم بودیم بخواهیم توی خروارها خاک دست و پا بزنیم .

چقدر خوبه که هنوز هم اسمت رو لابه لای خیال پردازی های شبانم میتونم صدا کنم .

چقدر خوبه که ...

/ 2 نظر / 19 بازدید
زهرا مغولی

احمد من نمی دونم مخاطب خاص این نوشته کیه اما به خودم اجازه می دم به خودم بگیرم و با خودم خوشحال بشم و توی دلم بگم آره چه قدر خوبه چه قدر خوبه که هنوزم می تونم شبا به احمد اس ام اس بزنم و راجع به چیزایی باهاش حرف بزنم که به نظر بقیه احمقانه است. می تونیم دو تایی برای آدمایی که اصلا وجود خارجی ندارن اما برای ما زنده ان دلسوزی بکنیم و غصه بخوریم می تونیم با هم حرفایی بزنیم که پدرا و پسرا می زنن می تونیم هم دیگه رو بر اساس سنت ها بکشیم حتی این خیلی خوبه

زهرا مغولی

یادت میاد اولین جلسه ی کلاس زبان رو؟ کیف طوسی ات رو انداخته بودی کنار کیف سبز من؟ اون موقع هیچ فکر می کردی دو تا کوله که افتادن روی میز کنار هم، می تونن سرآغاز یک دوستی خیلی عجیب باشن؟ هیچ فکر می کردی روز تولدمون یکی دربیاد، بعد علاقه هامون، بعد استعداد هامون، بعد تفکراتمون، بعد دغدغه هامون، بعد تو پدر من از آب دربیای؟ هیچ فکرش رو می کردی؟ اون روز اصلا فکرش رو می کردی چهار سال بعد حتی بعد از این که ماه ها هم دیگه رو ندیدیم شبا به هم اس ام اس های چرت و پرت بزنیم و فقط خودمون از عمق ماجرا سردربیاریم؟ اصلا فکرش رو می کردی که حتی جفتمون از آدم های مشترکی خوشمون بیاد؟ تو اون روز این چیز ها رو می دونستی؟؟؟ می دونم که نمی دونستی. و می دونم که خیلی خوشحالم که اون روز کنار زینب ساجده نشسته بود و کنار مجید مهدیس و کنار حانیه نمی دونم کی، در هر صورت کنار من خالی بود. خالی بود تا تو بیای. تو.