ژاکت

 

لابد باز هم روزمره هایم تکراری شده است که دستم به نوشتن نمی رود

شاید هم قلمم ...

 فکر میکنم باز هم مریض شده است

باید بروم برایش ژاکت گرمی بخرم 

پاییز با آن سوز های سردش در راه است

اما هنوز خزان نرسیده

این جا

اتاق من

روزمره هایم

حال خودم

آنقدر سرد است که فکر میکنم خودم هم مریض شده ام 

دیگر این قلم برهنه که جای خود دارد .

بیچاره قلم من

هنوز هم بعد از این همه سال نتوانسته ام لباسی درخورش برایش پیدا کنم

آخر این قلم

راحت قلم نشده است که بشود راحت برایش چیزی درخور پیدا کرد .

مثل من سختی کشیده است ...

سرما به جان خریده

زیر باران خیس شده

زیر باد های سرد زمستان لرزیده

و

همراه من درد غرور چشیده است .

 

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید