غم شب نوشت

وقتی اونقدر خسته ای که نفست به شماره افتاده 

وقتی اونقدر درمونده ای از علاقه هات به آدما که به جای اشک غم با رفتن یکیشون اشک شوق روی گونت جاری میشه 

وقتی اونقدر یک غریبه ی نوآشنا جاشو توی زندگیت خوب پیدا کرده که یاد همیشه زنده ی اسطوره ی منفورت رو به خاک میسپری و اصلا هفته به هفته هم دلت هواشو نمیکنه 

وقتی اونقدر خودتو خوب میشناسی که به رفقات اخطار میدی که اگ حالت ناخوش شد نگران نشن چون خطر لرزیدن و ریزش ته دل از کوه رفاقت نزدیکه 

وقتی اونقدر بزرگ شدی که بدون شکایت درد دوری رو تحمل میکنی 

وقتی اونقدر دلت تنگ آدماست که نمیدونی اول سراغ کدومشون بری ؟ 

بری سوار مترو بشی و سرتو تکیه بدی به شیشه ی کنار صندلی و چشاتو ببندی و برگردی عقب به روزایی که بود کنارت و تو از تمام دلتنگیا به اون پناه میبردی و الان بزرگترین غم زندگیت شده دلتنگی برای این مهربون همراه که دگدست بهش نمیرسه 

وقتی اونقدر دلگیری از این همه محبتی که کردی به آدمی که هیچ وقت سعی نکرد برای شاد کردنت حتی یه لبخند مسخره ی باورنکردنی روی لبش منگنه کنه 

این ادما ارزش دوست داشتن ندارن , دوست داشتن حرمت دارد , نمیشود دوست داشت این ادم ها را

این نامهربانانی که فقط از تو میخواهند خوب باشی , مهربان باشی , دوستشان داشته باشی و همیشه باید نگران افکار چرتی باشی که در ذهنشان میپیچد و عرصه ی دوستی را برایشان تنگ میکند 

لبخند میزنم به سادگی دل خودم و غریبه ی نوآشنا که چه خوب دلمان را به تو باختیم 

من از داشتنت خسته دلم و او از نداشتنت زخمی دل شاید هم این منم که زخمی دلم 

اگر فقط یک هزارم محبت این غریبه ی نوآشنا را به من میکردی الان بعد از یک هفته که اصلا سراغم را نگرفتی آسوده بود خیال دلم 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید