من خودم را خوب میشناسم 

این دشمن دوست ,دوست گریز 

این خسته ی محبت ندیده در دنیای رفاقت 

این اسطوره پرستی که به خاطر یه غریبه ی دلنشین دراولین قدم اسطوره ی وقت گیرش را به دار فراموشی کشید 

این دریای طوفانی که دلش از یکه تاز عرصه ی علایقش سخت گرفته است 

این دیوانه ای که خودرا به زنجیر قلم داغ دیده اش کشیده است 

این سایه ی خیس شده در میهمانی دریا که از هردری رانده میشود 

این خاطره باز گمگشته در شب بی خاطرگی از رفیق دیرینش 

این قانع ساده دل که به دنیایی نمیفروشد شعفی که در قهقرای چشمانش 

/ 0 نظر / 10 بازدید