حال همه ی ما بد است ، تو بیا و روح خسته ی مارا تیمار کن

گاهی وقتا اینقدر ازین زندگی که برای خیلی ها آرزوعه خسته میشم که تک تک قدم هام روی پل عابر رو با تامل و هزار احتمال برمیدارم ، با احتمال اینکه مرگ آغاز راحتی منه یا ادامه ی زجر هام؟

زندگی زیبا و بلورین من که از بیرون خواستنی ترینه ، از درون مثل یه جهنمه که تک تک آدم هاش هیزم میارن برای روشن موندنش

نمیدونم ، شاید اگر همه بمیرن و من بمونم ودنیا ، اونوقت بتونم زندگی کنم ، چون دیگه کسی نیست که بخوام براش نگران باشم ، براش غصه بخورم ، برام ناراحتی و غم درست کنه با کاراش ، حرص بخورم از کاراش و یا آزار بده روحمو




/ 0 نظر / 29 بازدید